(( مرکز خرید خاطره ))

آیا می دانید افراد موفق چه مطالبی را می خوانند ؟

(( مرکز خرید خاطره ))

آیا می دانید افراد موفق چه مطالبی را می خوانند ؟

آخرین پناهگاه

خدا مرا از بهشت راند و از زمین ترساند

                     شما مرا از زمین راندید و از خدا ترساندید

من اینک در آغوش شیطان آرمیده ام که

                     نه مرا از خود می راند و نه از هیچ می ترساند

 

                                                                            :: کافی نت اهورا ::

ناز

گفتم که ای غزال ! چرا ناز می کنی ؟
 هر دم نوای مختلفی ساز می کنی ؟
 گفتا : به درب خانه ات ار کس نکوفت مشت
 روی سکوت محض تو در باز می کنی ؟

                                                      :: کافی نت اهورا ::

پریشانی

از بس کف دست بر جبین کوبیدم
 تا بگذر ازس رم ، پریشانی من
 نقش کف دست ! محو شد ، ریخت به هم
 شد چین و شکن ، به روی پیشانی من

                                                         :: کافی نت اهورا ::

احتیاج

گفتم : بگو به من ، ای فاحشه ! که داد به باد
 شرافت و غرور تو را ؟ ناله از دلش سر داد
کای احتیاج زاده ی زر ، مادر فساد
 لعنت به روح مادر معروفه ی تو باد

                                                      :: کافی نت اهورا ::

کدوم یکیتون یادتون می آد خدا چه شکلیه!!

مدت زیادی از تولد برادر ساکی کوچولو نگذشته بود . ساکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند
پدر و مادر می ترسیدند ساکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار ساکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .
ساکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها ساکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !

آن میلمن

من هنوز زنده ام

روز از نو روزی از نو

تا الان فک می کردم دوربین شکاری پدربزرگم خیلی قویه!!


اینم یه عکس ماهواره ای از جایی که من الان رو صندلیم
 نشستم و دارم این مطلب و می نویسم.
البته از این بیشتر نزدیک نشدم تا دوستانی که
 می دونن شیروان کجاست به راحتی بتونن خیابونهای
 اصلی شهر رو تشخیص بدن.

شعرهایی کوتاه از...

کلبه روشن است
کسی آنجا میسوزد

--------------------( کافی نت اهورا )--------------------


خواب که هستم پروانه می شوم 
به وقت بیداری انسان
نمی خواهم بدانم پروانه ام یا انسان
می خواهم بدانم 
کی خوابم
کی بیدار


--------------------( کافی نت اهورا )--------------------

وقتی زمین را قسمت می کنی
برای من
از رودها
دریاها
کوهها
ودشتها
چیزی مگذار
جز نعره پلنگی عاشق
برای حنجره کوچکم
وقتی بخواهم نام تو را فریاد کنم


--------------------( کافی نت اهورا )--------------------

تن درخت را که بشکافی
رازهایش را در می یابی
تن زمین
دریا
آسمان را که بشکافی
رازهایشان را درمی یابی
آدمی سرشار از رازهای ناگفته است
با تنی شکافته

--------------------( کافی نت اهورا )--------------------

درست بسان اسبی سفید
کسی میان سیاهی های صحرا ایستاده است
با پرسشی ناخودآگاه
سهم صحرا از سبزیهای باران چه می شود
با آنکه از همه تشنه تر است


یکی بیاد معصومیت رو واسه من بهتر از این فقط با دو رنگ تعریف کنه!!
mehraboni13